روز پدر

:: روز پدر

دست مرا گرفتید تا پیشتان بمانم

از روی بام بردید تا اوج آسمانم

گفتند امام هر عصر بابای مهربان است

روز پدر مبارک! بابای مهربانم!



فردا روز پدر هست و رسم بر این است که این روز رو به پدران عزیز خود تبریک بگوییم. 

در حدیثی که اوصاف امام را توصیف می کند، اینگونه آمده است که امام از مادر مهربان تر و از پدر دلسوز تر است. 

افسوس که هزار و چندین سال است که ... 

چه کسی می فهمد هزار و چندین سال منتظر بودن یعنی چه؟ هزار و چندین سال منتظر باشی که فرزندانت به خودشان بیایند   




منبع : شیرینی تاملروز پدر
برچسب ها : چندین ,هزار ,امام

لعنت خدا بر دشمنان تو یا زهرا

:: لعنت خدا بر دشمنان تو یا زهرا

اِنَّ الَّذینَ یُؤذُونَ اَللّهَ وَ رَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اَللّهُ فِی الدُّنیا وَ الآخِرةِ وَ اَعَدَّ لَهُم عَذابًا مُّهِیناً 

آیه 57 سوره احزاب

به درستی که کسانی که خدا و رسول او را آزار و اذیت می کنند، خدا آنان را در دنیا و آخرت لعن کرده و برای آنان عذابی با ذلّت و خواری مهیا ساخته است.


اَللهمَّ عَذِّبهُم عَذاباً یَستَغیثُ مِنهُ اَهلُ النّار

منبع : شیرینی تامللعنت خدا بر دشمنان تو یا زهرا
برچسب ها :

وقتی دست خودت نیست!

:: وقتی دست خودت نیست!

اومدم برای خودم شام تخم مرغ آب پز درست کنم. از این جعبه شیش تایی هایی که توی جعبه پلاستیکی هست.

درش رو بزور باز کردم و همین که درش پرید همراهش یه تخم مرغ هم پرید کف اشپزخونه پخش و پلا شد.

اومدم با قاشق و دستمال جمعش کردم بزور و عقب عقب رفتم تا نگاه کنم جاش نمونده که یکهو خوردم به در یخچالی که نصفه بسته بود، اب پرتغالی که دست نخورده بالای یخچال بود سقوط کرد روی من و سپس کف آشپزخونه متلاشی شد و نصف کف آشپزخونه رو آب پرتغالی کردم. بعد تی به دست شدم و آب پرتغال ها رو به سمت راه آب کف آشپزخونه هل دادم، یک لحظه به خودم اومدم دیدم یک حوضچه آب پرتغال کف آشپزخونه شکل گرفته، نگو که راه آب راهش گرفته و هیچ آبی فرو نمیره و تنها راهی که به ذهنم رسید این بود که یه کاسه بردارم و با قاشق آب پرتغال ها رو توی اون بریزم تا این کثیف کاری تموم بشه. کاسه که پر شد رفتم توی دستشویی خالی کردم و خوشحال از اینکه این ماجرا جمع شده. دمپایی آشپزخونه رو پا کردم که برم تخم مرغم رو بذارم آب پز بشه که یک مرتبه متوجه شدم با هر قدمم به کف زمین می چسبه!! بعله کف آشپزخونه به خاطر آب پرتغال چکنه شده و نمیشه آب ریخت روش به سمت راه آب :((

دستما به دست عین کوزت کم کم کف آشپزخونه رو دستمال کشیدم. خوب شد ولی چون توجه نکرده بودم کف دمپایی ها رو بشورم دوباره ... این بار فقط کف تی رو کمی خیس کردم و دو بار تی کشیدم و دمپایی ها رو شستم.


آقای تاسیساتی گفتن فردا براتون فنر یا پمپ میاریم که مشکل گرفتگی حل بشه :-|

منبع : شیرینی تاملوقتی دست خودت نیست!
برچسب ها : آشپزخونه ,پرتغال ,دمپایی ,اومدم

پیری

:: پیری

بعضی از آخر هفته‌ها به جای ماندن در خوابگاه می‌آیم خانه‌ی پدربزرگم. مثل این هفته که خانه‌ی خاله‌ام روضه بود و مثلا می‌خواستم با یک تیر دو نشان بزنم و هم روضه بروم و هم بعد از آن خانه‌ی پدربزرگم بیایم بمانم.

شب بود و من تنها در اتاق کناری اتاق پدربزرگ و مادربزرگم مشغول حاضر کردن یک فایل که می‌خواستم برای استاد راهنمایم به عنوان گزارش فعالیت این هفته‌ام بفرستم بودم. تقریبا همه جا ساکت بود و به جز صدای گفت‌وگوی ایشان و صدای تایپ من و صدای رد شدن ماشین‌های پرسرعت از اتوبان صدای خاص دیگری نمی‌آمد. چیزی در گفت و گوی پدربزرگ و مادربزرگم ناخودآگم را به خودش مشغول کرد و مو‌جب شد یک مرتبه دست از کار بکشم!

مادربزرگم گفتند:«کاش آدم‌ها پیر نمی‌شدند! یا لااقل اگر پیر می‌شدند این قدر شکسته و چروکیده نمی‌شدند، این قدر توان‌شان تقلیل نمی‌رفت، این‌قدر عقل و حافظه‌ی شان زایل نمی‌شد ...»

اندوه خاصی که در گفت و گوی ایشان بود خیلی دردناک بود. وقتی از جوانی‌شان و اتفاقات آن زمان‌های دور می‌گویند، خوشحال و سرزنده هستند، انگار که همین الان اتفاق افتاده، انگار که قوه و بنیه‌ی جوانی را دارند. اما وقتی به زمان حال می‌رسند همه‌ی جملاتشان منفی می‌شود. پایم درد می‌کند، نمی‌توانم این همه راه بروم. چشمانم خسته می‌شود نمی‌توانم خیلی مطالعه کنم. من که دندان ندارم! چنین چیزهایی را نمی‌توانم بخورم. این کار حوصله م نیرو می‌خواهد، من حوصله‌اش را ندارم و ...

به نظرم خیلی دردناک هست. اینکه ایشان را می‌بینی که خود را در سرازیری زندگی می‌بینند.

البته ما هم پیر می‌شویم. به خودم می‌گویم اینکه می‌بینی سرنوشت خود توست. تو هم یک روزی توان جسمی‌ و ذهنی‌ات تحلیل می‌رود. روزی می‌رسد که مثل اکنون سرحال و شاداب و تر و تازه نیستی! هر چه قدر هم دلت جوان باشد روزی می‌رسد که موهایت خاکستری و سفید می‌شود. بعد از خودم می‌پرسم تاکنون که نیرو داشته‌ام چه کرده‌‌ام؟ چه قدر بهره برده‌ام؟

خودم بهتر می‌دانم چه قدر از دوران طلایی زندگی‌ام را به بطالت گذرانده‌‌ام! دورانی که شاید می‌توانستم قدم‌های مطلوبی برای امروزم و برای فردایم بردارم اما پی بازی و بی برنامه‌گی و کم فکری تلفش نمودم . . . اکنون چه؟ هنوز هم کمی نیروی جوانی در من نهفته است! حال و اکنونم را چه می‌کنم؟ از لحظه لحظه هایی که یکی پی دیگری می‌آید و می‌رود می‌ترسم!

امروز به صورت اتفاقی نهج البلاغه می‌خواندم. یکی از حکمت های حضرت امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام این بود:

« با هر نفسی که می‌کشی به مرگ نزدیک‌تر می‌شوی.»

منبع : شیرینی تاملپیری
برچسب ها : صدای ,نمی‌توانم ,روزی ,می‌شود ,ایشان ,مادربزرگم ,روزی می‌رسد ,خیلی دردناک ,خانه‌ی پدربزرگم

سخت 1

:: سخت 1

امروز روز خیلی سختی برایم بود. قاعدتا برای چون منی نباید سخت می بود. وقتی تصمیم به کاری میگیری همه جوانب آن را چه خوب و حتی چه بد را به جان خریده ای.

به خودم نهیب می زنم: چرا سخت میگیری؟ برای دیگران که فرقی ندارد. بگذار هرچه دلشان می خواهد بگویند. مگر با خدا معامله نکرده ای؟ 

نباید بگذارم اینکه دیگران درباره ام چه فکری می کنند، قسمتی از پروسس سلول های مغزی ام را به خودش اختصاص دهد. باید کار خودم را به خوبی انجام بدهم و نتیجه اش را بسپارم به خدا. سلول های مغزی را هم باید تنها درگیر تمرین درس های این ترم و نیز تز و قضایا و مفاهیم مربوط به آن کنم.

خدایا خودت کمک کن.

منبع : شیرینی تاملسخت 1
برچسب ها :

از جایی که گمان نمی بری

:: از جایی که گمان نمی بری

یادمه بچه بودم دلم تولد گرفتن می خواست ولی بعضا پیش میومد ملت یادشون می رفت؛ حالا بزرگ شدم مثلا. دلم می خواد کسی خیلی یادش نباشه و هدیه نگیره. تنهایی برای خودم خوشحال باشم اما انگار یکی بره به همه بگه، همه خبردار از یه هفته قبل تبریک یه هفته بعد رو میگن، از سه روز قبل هدیه میدن و خلاصه آدم شرمنده میشه و نمیدونه باید چی کار کنه :-|

سوالم اینجاست که چرا معمولا اونی که دلت می خواد نمیشه؟ وقتی میخوای یه چیزی بشه نمیشه؛ وقتی دیگه نمی خوای، برات دیگه اهمیت نداره و ترجیح میدی نداشته باشی، یکهو از یکجایی که انتظارش رو نداری جلوت سبز میشه؟

یه آیه ای شبیه این توی قرآن هست:


«وَیَرْزُقْهُ مِنْ حَیْثُ لَا یَحْتَسِبُ وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَیْءٍ قَدْرًا


و او را از جایی که گمان ندارد روزی می‌دهد؛ و هر کس بر خدا توکّل کند، کفایت امرش را می‌کند؛ خداوند فرمان خود را به انجام می‌رساند؛ و خدا برای هر چیزی اندازه‌ای قرار داده است!» سوره طلاق آیه 3


یعنی انگاری اگه بی خیال یه چیزی بشی و بسپاری بخدا؛ یک مرتبه خدا از یه جایی که به مخیله ات خطور نمی کند کارت رو یک زور دیگه درست می کنه.

برای من که خیلی پیش اومده، وقتی از خیر یک چیزی که برام مهم بوده گذشتم؛ خدا یه جور دیگش رو نصیبم کرده 

به نظر عجیب میاد...

منبع : شیرینی تاملاز جایی که گمان نمی بری
برچسب ها : چیزی ,جایی

عمر

:: عمر

زودتر از آنچه که فکرش را می کنیم می گذرد. کاش خوب بگذرد. کاش یک طوری بکذرد که ده سال بعد وقتی به گذشته نگاه می کنیم از آن راضی باشیم. کاش نگوییم فلان کار را چرا نکردم یا چرا کردم ...

بدی زندگی در دنیا این هست که یک جان بیشتر نداری؛ مثل بازی های کامپیوتری نیست که اگر جانت تمام شد بتوانی مرحله را از نو بروی، یا از اول بازی کنی.مثل بازی های کامپیوتری نمی شود سیو کرد تا از هرکجا که با بازی ات حال نکردی، بروی از توی سیوت لود کنی. نمی توانی یک مرحله را بارها و بارها بروی تا بالاخره رد شود.

زندگی خیلی سخت تر از آنچه که فکرش را می کنیم هست. نمی دانم شاید هم من این طور فکر می کنم که سخت است ... حافظ می گوید: 

با خود آسان گیر کارها کز روی طبع

سخت می گردد جهان بر مردمان سخت کوش

آسان گرفتن کارها یک حرفی است، سخت بودن ماهیت زندگی هم یک حرف دیگر ... در قرآن داریم:

و لقد خلقنا الانسان فی کبد 

یعنی انسان توی دل سختی و رنج است. تنها چیزی که امیدواری می دهد تا ادامه زندگی ممکن شود این یکی آیه است:

ان مع العسر یسری

یعنی آسودگی که بدنبالش می گردی را باید یک جایی وسط سختی ها پیدا کنی. اگر بخواهم مثال بازی کامپیوتری ام را کامل کنم باید بگویم انگار باید در مرحله دنبال یک در سکرت باشی، اگر خسته شوی و جا بزنی و بازی را ادامه ندهی، خب در سکرت که آسانی و آرامش انجا مخفی است را پیدا نمی کنی. ن به همین خاطر ندر زندگی معمولی هم نباید جا بزنی. ممکن است بعضی مراحل را خوب رد نکرده باشی یا حتی مردود هم شده باشی، اما چیزی که هست هنوز جان داری، به اصلاح بازی کامپیوتری هنوز خونت تمام نشده

وقتی به روزهای گذشته خودم نگاه می کنم حسابی حالم گرفته می شود. کارهای زیادی دلم می خواسته انجام بدهم اما نسبت به انجام آن ها کوتاهی کرده و غفلت ورزیدم ... 

چه قدر عمر زود می گذرد! باید این چند صباح باقی مانده را دریابم، اما چگونه؟

بارالها! خودت یاری ام کنم تا از جان باقی مانده نهایت استفاده راببرم و بنده ی خوبی باشم و در بعدم افسوس روزهای امروزم را نخورم.

منبع : شیرینی تاملعمر
برچسب ها : بازی ,زندگی ,کامپیوتری ,مرحله ,کنیم ,باقی مانده ,بازی کامپیوتری

نظر

:: نظر

خیلی جاهاست که دلم می خواهد نظر بدهم.

از خودم می‌پرسم ارزشش را دارد که این نظر را بدهی؟ منظورم این هست که هدفی که نظر دادن حاصل می شود چیست؟ آیا صرفا می خواهی وقتت را بگذرانی؟ یا اینکه می خواهی مقصودی را به کسی بفهمانی؟ یا اینکه می خواهی خودت را از تنهایی در بیاوری و نظر دادن موجب می شود با افراد بیشتری آشنا شوی و ...؟

خب بسته به اینکه جواب کدامیک از این سوال ها داده می شود، نظر باید یا نباید داده شود.

بعضا فکر می کنم شاید بهتر باشد که جایی نظر ندهم و فقط خواننده ی خاموش وبلاگ های دیگران بشوم :-|

بعضا فکر می کنم که اصلا خواندن وبلاگ های دیگران چه سودی دارد؟!

بعضا فکر می کنم که نوشتن وبلاگ چه سودی دارد؟؟؟

 

منبع : شیرینی تاملنظر
برچسب ها : وبلاگ ,بعضا ,اینکه ,خواهی

متولد شدن در اقیانوس!

:: متولد شدن در اقیانوس!

چند سالی میشه که دیگه مثل دوران نوجوانی اهل فیلم و سریال و تلویزیون و اخبار و غیره نیستم. نه اینکه نگاه نکنم، بلکه خیلی کم نگاه می‌کنم، هر از گاهی، نمونه‌اش دیروز بود که هوس چیپس کرده بودم و گفتم برای افطار درست کنم. برای اینکه موقع پوست کندن و خرد کردن سیب زمینی‌ها خوصلم سر نره، نشستم پای تلویزیون. از قضا کانال سه بود و تازه برنامه‌ی ماه عسل شروع شده بود.

مهمان برنامه‌شون یک زوج ایرانی بودند که از بچگی همراه با خانواده‌شون به آمریکا رفته بودند و اونجا زندگی می‌کردند. اصل داستان مربوط به مرد می‌شد. شخصی محمد نام که همراه با خانواده‌اش در سن 14 سالگی می‌ره آمریکا. اونجا درس می‌خونه، شرکت می‌زنه، کارش می‌گیره و برای خودش از زندگی و رفاه مالی برخوردار می‌شه. خانواده‌ی ایشون، نه اینکه آدم‌های بی‌دینی باشن، ولی خب خیلی در قید و بند دین و مذهب هم نبودن و با رفتن به آمریکا با فرهنگ اونجا اخت می‌شن و کم‌کم مذهب و غیره فراموش میشه.

محمد داستان، بدون توجه به هیچ دینی زندگی‌اش رو می‌کرده، و طبق چیزی که می‌گفت از فکر می‌کرده که نهایت لذت رو داره می‌بره، همه چیز براش فراهم بوده، در طول هفته برنامه‌ی کار و شرکتش و آخر هفته هم برنامه‌ی رفتن به کنسرت و کازینو و رقص و ... . همه چیز فراهم بوده و چیزی کم و کسر نداشته. بعد از مدتی به دنبال یک لذت و هیجان جدید با برنامه‌ی کارناوال در برزیل آشنا می‌شه. برای به دست آوردن این تجربه، یک بلیط تهیه می‌کنه تا به برزیل بره.

روزی که داشته می‌رفته، خواهر بزرگش ازش می‌پرسه کجا می‌ری؟ و اونم جوب میده فلان برنامه توی برزیل هست و من دارم می‌رم یه ده روزی برم برزیل. خواهرش ازش می‌خواد صبر کنه و میره از سر سفره‌ی هفت سینی که از عید نوروز جمع نشده بود کتابی رو بر میداره و بالای سر محمد می‌گیره، و ازش می‌خواد که از زیرش رد بشه. محمد از زیر کتاب رد میشه و کتاب رو از خواهرش می‌گیره و می‌پرسه که این چیه؟ خواهرش می‌گه خوبه کسی که میره مسافرت از زیر این کتاب رد بشه تا سفر بی خطری داشته باشه.

محمد لای کتاب رو باز می‌کنه و می‌بینه که زیرنویس فارسی داره، کتاب رو می‌گیره و میگه من این رو با خودم می‌برم بخونم. ایشون می‌گفتن با این طرز فکر که این کتاب رو بخونم و غلط‌هاش رو بگیرم و به خواهرم نشون بدم که این یک کتاب عادیه تا دست از عقاید خرافاتی‌اش برداره!!

محمد راهی برزیل میشه، وقتی به اونجا می‌رسه و عظمت برنامه‌های خیابونی رو می‌بینه. به خودش می‌گه که الان اگه با خستگی منم به  این جشن وارد بشم، خیلی حال نمی‌برم، پس بهتره برم هتل و دوش بگیرمو یه کم بخوابم تا سر حال و کیف باشم.

محمد میره هتل، قبل از اینکه بخوابه، برای اینکه چشماش خسته بشه و زود خوابش ببره، تصمیم میگره کتاب بخونه و تنها کتابی که همراهش بوده، کتابی بوده که از خواهرش گرفته بوده. کتاب رو باز می‌کنه و یکی دو صفحه می‌خونه و کتاب رو می‌بنده و می‌خوابه ...

قبل از اینکه خوابش ببره، یک لحظه از خودش می‌پرسه اینایی که من خوندم چی بودن؟! از جاش بلند میشه و دوباره کتاب رو باز می‌کنه و همون دو صفحه رو می‌خونه، «... اگر می‌توانید یک سوره مانند این کتاب بیاورید ...» با خودش میگه اوه! چه حرف بزرگی زده این کتاب! داره مبارزه می‌طلبه!! دوباره از اول می‌خونه تا همون جا. طبق گفته‌ی خودش 13 یا 14 بار همون دو صفحه رو می‌خونه و از خودش می‌پرسه که چرا من تا بحال این را ندیده بودم؟ چرا کسی به من نگفته بود که قرآن چنین مبارزه طلبی کرده ؟! هیچی دیگه می‌خوابه تا فردا صبح ...

فردا صبح به جای اینکه بره جشن، غذا می‌خره و میره با بچه‌های فقیر می‌خوره و به چیزایی که دیروزش خونده بود فکر می‌کرده ... بعد از اون کوله پشتی‌اش می‌اندازه روی کولش و می‌ره جنگل! و شروع می‌کنه به خوندن کتاب و فکر کردن درباره‌ی اون، بدون اینکه قصد خاصی داشته باشه که کجا میره به سفرش در برزیل ادامه می‌ده و این سفرش سه هفته طول می‌کشه و در این مدت دو سوم کتاب رو می‌خونه و برمی‌گرده و دیگه اون آدم قبلی نبوده و ...

داستانش مفصله

مطلبی که نظر من رو به خودش جلب کرد این بود که این بنده‌ی خدا گفت، کسی به من چیزی راجع به دین نگفته بود. عمویی داشتم که ذهنیت من رو نسبت به دین بد کرده بود. کسی به من یاد نداده بود که چطور نماز بخونم، چطور روزه برم، فرائض دینی چی هست و ... کسی به من چیزی یاد نداده بود.

به خودم گفتم، ای وای بر من!

ماهی

او همچون ماهی که از دریا دور افتاده باشد و جرعه‌ای آب برایش بسیار قیمتی جلوه می‌کند و من همچون ماهی که در اقیانوس متولد شده باشد، تمام لحظه‌های زندگی‌م‌ام از دین و آنچه که مربوط آن است آموخته‌ام!!

او می‌گفت: اگر یهودی‌ها و مسیحی‌ها هر کدام یک عصای موسی واقعی در خانه‌ی شان داشتند، دنیا را تکان می‌دادند! مسلمان‌ها هر کدام یک معجزه‌ی زنده‌ی پیامبرشان را در خانه‌ی شان دارند و نه تنها هنوز هستند کسانی که در دنیا حرف‌ها آن را نشنیده‌اند بلکه خودشان هم آن را نخوانده‌اند!

راست می‌گفت، من فقط قرآن را می‌خوانم که دلم خوش باشد انتهای رمضان یک ختم کرده‌ام! اما صد افسوس که در آن تدبر ننموده‌ام و به تمامی نقاط عالم پیام‌های آن را نرسانده ام.

ماهی اقانوس قدر آبی که آزادانه در آن زندگی می‌کند را نمی‌‌داند! ماهی اقیانوس فراموش کرده که ماهی‌هایی هم هستند هنوز مزه‌ی آب دریا نچشیده اند و فراموش کرده که راه دریا و اقیانوس را به آن‌ها نشان دهد.



منبع : شیرینی تاملمتولد شدن در اقیانوس!
برچسب ها : کتاب ,اینکه ,محمد ,خودش ,برزیل ,می‌کنه ,همچون ماهی ,فراموش کرده ,خودش می‌پرسه ,خوابش ببره، ,داشته باشه